گرچه شاعران و نویسندگان از اکناف عالم به مدت صدها سال دربارهی «درد روانی» نوشتهاند، اما بیان علمی آن را زیگموند فروید در ۱۹۲۶ ارائه داد. او اذعان کرد که دربارهی “seelen-schmerz” («درد روانی») اندک میداند و توصیفی که عرضه میکند توصیف سردستیای از آن است. او به گریهی یک کودک برای مادرش اشاره میکند و آن را با صدمهی بدنی و ازدستدادن اعضای بدن قیاس میکند. او همچنین به یک حس آرزوپروری و درماندگی ذهنی بهمنزلهی مؤلفههای درد روانی اشاره میکند. روانکاوان بعدی به استفاده از واژگانی همچون «اشتیاق» (کلاین) و «آزومندی» (جافی و سندلر) در رابطه با درد روانی ادامه دادند. آنها به تشبیهها و استعارههای تنانه نیز متوسل شدند. آلن ویلیس به «دردی مرموز در اطراف دهان» اشاره میکند. بتی جوزف با یادآوری فراوانی اشارههای فیزیکی در ارتباط با درد روانی میگوید که «درد روانی در مرزهای تن و روان تجربه میشود». سلمان اختر با مرور این نوشتهها نتیجه گرفته است که درد روانی دربرداندهی یک حس در-کلام-نگنجیدنی از خودگسستگی، آرزومندی و درماندگی روانی است که انتقالش به دیگران دشوار و آلوده به ابهام است. درد روانی معمولا در پی ازدستدادن ابژهی معنادار و امتناع ناگهانی از برآوردن نیازهای فرد میآید. این امر باعث یک جراحت در هستهی ابژهی خویشتنی ناآگاهانه و امتزاجیافتهی خود میشود. مغایرت ناگهانی میان حالات خویشتن بالفعل و آرمانی نیز به ایجاد دردهای روانی میانجامد. موضوعات بیزاری، گناه و مازوخیسم اخلاقی و نیز فانتزی کتکخوردن میتواند با تجربهی درد روانی درهمتنیده باشد. درد روانی احساسی مختلکننده است و با مکانیسمهای دفاعی خنثی میشود.